شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

208

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

برسالت * مزوّر از پيش زكى عجمى بدر آمده بود ، و اين زكى عجمى از مقرّبان ملك اشرف بود ، و اين زن به عربى و تركى و ارمنى مىگفت . فحواى رسالت او آن بود كه زكىّ الدّين از سلطان پنج هزار دينار مىخواهد تا بر منكدواكان « 1 » و هندوان تفرقه كند و ايشان را راست گرداند ، و دلشان را در تسليم شهر اخلاط متّفق سازد ، كه شهر را بسلطان دهند ، و در وادى را بامداد بگشايند ، و سلطان درآيد . چون در آن باب با من مشاورت كرد در من هشاشتى نديد ، تعجّب كرد و گفت : چه بوده است كه در اين كار توقّف مىكنى ، و او بر تسليم خلاط حرصى عظيم دارد ؟ و بر تسليم آن مبلغ عزم صادق كرده بود . گفتم : بنده با زكىّ الدّين جمع شده است ، و با وى در قضايا وقتى كه برسالت آمده بود سخن گفته ، و او را از دهات و كفات يافته ، و او از آنهاست كه خطا و صواب بر وى مشتبه نشود ؛ و از چنان مردى عاقل دور است كه در چنين كار خطرناك درآيد ؛ و اگر سعادت سلطان او را بدين دولت مايل كرده است ، و از مخدوم خود در اين وهلت روى گردانيده ، امّا چگونه با نفس خود مخاطره كند در كارى * كه اتمام آن موقوفست بر رضاى طايفه‌اى كه هواهاى ايشان مختلف است ، و اغترار ايشان بمال ، و استمالت بمنال ؟ هر اينه مخاطره‌اى عظيمست : شايد كه يكى از آن طايفه سرّ او را آشكارا كند ، و او بدان سبب هلاك شود و آن بر آن تقدير است كه مال را براى ديگران مىطلبد . و اگر به جهت خود مىطلبد هر اينه بر وى مخفى نشود كه چون خلاط را تسليم كند او را از انعام و اقطاع چيزى حاصل شود كه اين مقدار در جنب آن حقير نمايد . بدين سخن عزم سلطان فاتر شد امّا حرص او بر تسليم شهر نگذاشت تا

--> ( 1 ) - در متن عربى : المندفاكية .